X
تبلیغات
داستان تخیلی -ترسناک

داستان تخیلی -ترسناک

به دنیای اهریمنی من خوش آمدی

یه سلام و تشکر جانانه واسه کسایی ک با نظراشون منو به تایپ کردن ادامه ی  داستان ترغیب کردن! راستش نمی خواستم بقیشو بنویسم چون قراره چاپ بشه! ولی  وقتی ک می نوشتید ک می خواید ادامشو بخونید دلم نیومد نذارمش!

راستش این کتاب دوم یه مجموعه ی 5 تاییه ک دارم می نویسم! کتاب اول دقیقا 389 صفحس ک من تو یه دفتر نوشتمش و تایپش نکردم! راستش دوباره تایپ کردن اون داستان خیلی خسته کننده بود برای همین تصمیم گرفتم ک خلاصه داستان اولو اینجا براتون بنویسم:داستان اول از زبونن سلنا تایلر یه دختره 16 سالس ک وقتی وارد خونه ی جدیدشون میشه متوجه میشه ک این خونه در واقع همون خونه ایه ک تا 7-6  سالگی توش زندگی میکرده !!! به دلایلی ک برای خودشم معلوم نیس( و بعدا مشخص میشه) هیچ خاطره ای از اون زمان زندگیش نداره! بعدا متوجه میشه  ک اون اتاق تو آخر راهرو ک همیشه درش  قفله مال خواهرش بوده ک وقتی سلنا 7 ساله بوده خود  کشی کرده!سلنا یه روز میاد تو اتاقش و میبینه ک همزادش(یکی دقیقا عین خودش) روی تخت نشسته!  همزادش براش توضیح میده ک ساینا ک خواهر سلناس زندس! در واقع هیچ وقت نمیمیره چون با شیطان عهد بسته!در واقع با اهریمن ازدواج کرده! بعدشم توضیح میده ک حالا ک سلنا 16 سالش شده ساینا ب کمکش احتیاج داره! بعدشم محو میشه! یه شب ک جز سلنا کسی خونه نیس همزادش اونو می بره به اتاق خواهرش ک دیگهدرش قفل نیس!!! اونجا سلنا برای اولین بار با خواهر  شیطانیش مواجه میشه! خواهرش سعی میکنه ک روح  سلنا رو ازش بگیره( دلیلش بعدا معلوم میشه) اما به دلایلی( ک اونم بعدا معلوم میشه) موفق نمی شه!!!! روز ها میگذره و سلنا با همسایشون ک یه دختره26 سالس به اسم ریتا ک مادرش بر اثر یک بیماری سر زایمان میمیره و پدرش هم آدم توداریه دوس میشه! روز  تولد سالگی سلنا وقتی ک برمیگرده خونه با جسد مادر و پدرش مواجه میشه!  ساینا و همزادش هم اونجا بودن! ساینا از همزاد سلنا می خواد ک روح سلنا رو ازش بگیره اما همزادش به جای این کار به ساینا حمله میکنه! اما ساینا جون سالم به در میبره و با یه خنجر مخصوص هوا رو خراش میده و وارد یه دنیای دیگه میشه و در میره! همزاد سلنا هم میمیره و سلنا فرار میکنه! اما بعدش بیهوش میشه و وقتی به هوش میاد میبینه خونه ی دوست صمیمی پدرشه به اسم تی سون تایلر( ک سلنا فکر میکنه تصادفا فامیلی هاشون یکیه!)و همسرش امیلی!تی سون براش توضیح میده ک دنیا ب  6 قلمرو متفاوت تقسیم شده!!قرن ها پیش شیاطین و اجنه در کنار انسانها زندگی میکردن و اونا رو آزار میدادن! یکی از اجداد  سلنا که تمام خانوادشو از دست داده بوده تمام زندگیشو صرف پیدا کردن یه راه حل میکنه! تا این ک به آخر دنیا ینی آخر قلمرو ششم میرسه! جایی ک مرز مردگان زنده ها مشخص میشه!!! تیسون توضیح میده ک مردم عادی وقتی میمیرن تبدیل به سایه هایی می شن ک بعدن از بین میرن!(غیر از روحشون ک به دنیای دیگه ای میره) اما کسایی ک قدرت جادوییی دارن به شکل تصویری از مردگان تو ی دریاچه ی مردگان به خواب ابدی فرو میرن! جد سلنا به آخر قلمرو ی ششم میرسه و با صاحب دریاچه  ک اهوراس بزرگه ملاقات میکنه! اهوراس  میگه از نگهبانی خسته شده و می خواد ک آزاد بشه! برای همین با اون مرد توافق میکنه ک مرز عوالم رو از هم جدا کنه و شیاطین و اجنه رو از اونجا بیرون کنه به شرطی ک مرد از دریاچه  محافظت کنه! و چون دیگه نمیشه بین قلمرو ها به شکل عادی رفت و آمد کرد به مرد یه خنجر میده ک با اون بتونه تو قلمرو های مختلف پا بگذاره! غیر از این به مرد و 3 تا پسراشنیروی جادویی میده تا به وظیفشون عمل کنن اما به مرد میگه ک دیگه هیچ کدومشون نمی تونن بچه دار بشن! بعدشم میره! پیر مرد برمیگرده و تا سالها مردم از آزار شیاطین در امان بودن اما یکی از پسرای اون مرد ک می خواد حتما بچه داشته باشه با شیطان معامله میکنه و قدرت جادوییشو از دست میده تا بتونه بچه ای از زن مورد علاقش داشته باشه!  بچه  ی اونا قدرت جادویی پیدا میکنه و همینطور نسل در نسل این قدرت منتقل میشه!تی سون توضیح میده ک پدر و مادر سلنا هم جادو گر بودن و قدرتشونو از دست دادن!اما سایتا و سلنا این قدرتو دارن! ساینا  چون جاه طلب بوده برای جاودانه و قدرتمند  شدن با شیطان عهد میبنده! شیطان قدرتمنده اما چون روح نداره نمی تونه وارد قلمرو های انسانی بشه! بنا بر این از ساینا می خحواد ک نصف روح تمام نزدیکاشو بهش بده! و برای اثبات وفاداریش به اون پدر و مادرشو بکشه! ساینا هم این کارو میکنه! 

روز ها می گذره و ساینا دوباره وارد داستان میشه و امیلی رو میکشه تیسون ساینا رو تو قلمرو ی هفتم( که شیطان پشت دنیای مردگان اونو برای خودش بنا کرده ) پرتاب میکنه و بعدش  به زور خنجرو ازش میگیره! اما بعدش با سلنا و پسر جادوگری به اسم دانل و دوست سلنا- ریتا- راهی قلمرو هفتم میشن تا ساینا رو موقتا از بین ببرن! (چون ساینا فنا نا پذیره و اگرم کشته بشه میتونه به صورت یک روح باقی بمونه) در قلمئو ی هفتم می فهمن ک ساینا از شیطان بارداره!!!! ساینا توضیح میده ک این بچه  چون مثل خودش روح داره و مثل شیطان قدرتمنده می تونه تمام عالم رو در اختیار بگیره! در اونجا مشخس میشه ک تیسون در حقیقت عمو ی سلنا بوده و ریتا هم خواهر ناتنی سلناس! (اینا تو کتاب کلی توضیح داره!!!!) بعدشم تیسون خودشو قربانی میکنه تا بقیه بتونن ساینا رو بکشن! سلنا ساینا و بچه ی تو شکمشو از بین میبره و با ریتا و دانل فرار میکنن!سلنا تو این جریان می فهمه ک احتمالا دختر جادوٍٍٍٍِِه !!!یه افسانه وجود داشته ک می گفته سالها پیش قدرت جادو از هم پاشیده و وارد بدن 3 نفر شده ک خیلی قدرتمندن و کودکان جادو نامیده میشن! کودکان جادو توانایی اینو دارن ک با بچه دار شدن قدرتشون از بین نره و تصویر مرده ها رو از دریاچه بکشن بیرون تا بهشون زندگی دوباره بدن! دیگران با این کار از بین میرن! !!! سلنا و ریت و دانل به قلمر انسانها بر میگردن !! چند سال بعد سلنا با دانل ازدواج میکننه و صاحب یه دختر و یه پسر میشن! آخر کتااب اینطور تموم میشه ک دانل و سلنا و ریتا و آدام و ایو(بچه هاشون) با هم به یه مسافرت میرن و سوار هواپیما میشن! صفحه ی آخر هم گزارش یه سانحه ی هواییه ک  همه ی مسافراش مردن!!!!

حالا تو این کتاب تمام این شخصیت هت دوباره وارد داستان می شن!!! حالا خودتون می بینین!!!!

ببخشید ک اینطوری توضیح دادم!!!! در واقع اینجوری به نظر بی مزه میاد!!! به منم حق بدیبم 390 صفحه رو تو یه صفحه خلاصه کردم و خیلی جزییاتو نگفتم!!! تمام چیزایی ک نوشتم برای داستان جدید به درد می خوره پس لطفا با دقت بخونیدش! 

به زودی ادامه ی داستان کتاب دومو میزارم!!!! همتونو دوس دارم خواهش میکنم اه نظری راجع به داستان داشتین....هر چی... برام بنویسین(لازم نیس پیامتون خصوصی باشه) حتی اگه خوشتون نیومد بهم بگین!!!!اگه میشهوقتی نظر میزارین به جای آدرس ایمیل آدرس وبتونو بذارین!!!!!! فعلا!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1392ساعت 15:12 توسط مهسا |




اولین نگاه






 
     
       














دنبالت می آید.
نفسش به پشت گردنت می خورد.
نمی توانی از دستش در بروی.
با دستان سرد و نمناکش بازوانت را میگیرد .
سعی میکنی داد بزنی اما صدایت در نمی آید .
به تو نزدیک می شود.
نفسش بوی بدی می دهد. با صدای خش دارش می گوید......
ایدن......سث....شام حاضره!!!
سث 6 ساله با صدایی لرزان می گوید: الان مامان.
و با چهره ای وحشت زده منتظر ادامه ی داستان من می ماند.
مادر که متوجه صدای وحشت زده اش شده است با پیشبند از در آشپزخانه به حیاط می آید و با لحنی که فقط مخصوص خودش است می گوید:
ایدن ... داری چی کار میکنی؟؟؟
سث با چشمانی گرد شده می گوید :داره داستان تعریف میکنه"
خود شیرین بد بخت!!!
مادرم می گوید:زود بیاین تو ...و تو ایدن.بعد شام کارت...
حرفش را قطع میکنم:امشب نه....کیم و کارا میخوان بیان.
مادرم نگاهی به آسمان ابری می اَندازد و می گوید:در هر حال بهت هشدار داده بودم که برا برادر کوچیکت از این داستانها تعریف نکنی .
سث با خود شیرینی می گوید:من خیلی می ترسم.
چشمانم را چرخ می دهم و می گویم:
خودش می خواد.
و وقتی با چهره ی خشمگین مادرم مواجه می شوم می گویم : باشه.....فهمیدم.
مادرم به آشپزخانه بر می گردد. به محض رفتنش سث با لحنی هیجان زده می گوید: خوب؟؟!!
بلند می شوم و لباسم را که چند برگ به آن چسبیده است می تکانم.
چی خوب؟؟؟ -
-آخر سر چه بلایی سر اون هیولا و اون پسره اومد؟؟
- هیچی می دونی که هیولا ها پسرای خبر چین و می خورن.
چهره اش را در هم می کشد و می گوید:دروغ میگی.
با خونسردی می گویم:باور نکن...ولی یکی از اونا درست پشت سرته.
و وقتی بر می گردد تا هیولا را ببیند به حماقتش می خندم.

                                         

د ر حالیکه با یک مساُله ی ریاضی کلنجار می روم سث بی اجازه وارد اتاقم می شود و هیجان زده می گوید : دوستات اومدن .از پنجره دیدمشون.

سپس دفترم را چپکی بالا می گیرد و می گوید: این چیه؟؟؟
ادای خواندن آن اعداد سرسام آور را در می آورد که کتاب را از دستش می قاپم و می گویم:
به درد بچه ها نمی خوره!-
پاپیونی را که به شکلی رقت بار به لباس خانه اش بسته است نشانم می دهد و با لحنی که تنها به درد ستاره ها ی سینما می خورد می گوید: می شه کرواتم رو ببندی عزیزم؟؟؟
در حالیکه با پاپیونش ور می روم توی ذوقش می زنم :این پاپیونه نه کروات!!!
زنگ در به صدا در می آید و با عث می شود برادر کوچکم به سمت در هجوم ببرد.
من نیز با آرامش پشت سر او راه می افتم و سعی می کنم هیجان خود را پنهان کنم !
نا خود آگاه دستم به جیبم می رود.جاییکه کلید نقره ای رنگی قدیمی در آن پنهان شده است.
کیم و کارا هر دو با بارانی ها ی چرمی  خیس وارد خانه می شوند مادرم چتر را از آنها می گیرد و خنده کنان می گوید:مثل اینکه زیر یه چتر جا نمی شدین!! وسپس بارانی هایشان را هم به دم در آویزان می کند.
سث با خود شیرینی و لحنی کوچک تر از سن خود به این خواهران دوقلو سلام می کند . کیم در حالیکه کفشش را با پادری پاک می کند لبخندی به لب می آورد و کارا نیز پیش می رود تا چانه ی گرد برادرم را در دست بگیرد و مثل همیشه به او بگوید:سث تو خیلی بزرگ شدی!
و سث هم مثل همیشه با دندان های یکی در میان افتاده اش لبخندی شسته رفته تحویلش بدهد!
کیم نیز مانند کارا نزد برادر کوچکم می رود و می گوید :چه پاپیون قشنگی!!کی برات بسته؟؟؟
سث به من اشاره می کند.
و بله.
بالا خره مرا هم دیدند!!!
به آنها دست می دهم و می گویم :چه عجب یاد من افتادین!
کیم چهره اش را در هم می کشد:حسودی نکن اد!!!می خواستی به تو هم بگم چه پاپیون خوشگلی زدی به موهات؟؟؟
با دلخوری ساختگی می گویم:من که به موهام پاپیون نزدم!!!
سپس هر سه می خندیم.
مادرم از آشپزخانه فریاد می زند:
ایدن به دوستات بگو بیان اینجا. براتون شیر موز درست کردم!!
نگاهی به آن دو می اندازم و به طبقه ی بالا اشاره می کنم سپس با لحنی شتاب زده می گویم: بعداَ مامان الان باید بریم رو پروژمون کار کنیم !!
سپس آستین کیم و کارا را می کشم و به طبقه ی بالا می برم.
جلو ی در اتاق من متوقف می شویم نگاه هر سه ی ما به سوی در انتهای راهرو می لغزد .
دری که تا به حال قفل بود.
در همان اتاقی که می گفتند دختری در آن خود کشی کرده است.
این از آن داستان هایی نبود که من از خودم در آورده باشم.
همه این را می دانستند.
حقیقت این بود که ما وقتی وارد این خانه شدیم که صاحبان آن همگی با هم مرده بودند.
شایعه شده بود که هر کس ساکن این خانه بشود خواهد مرد.
شایعاتی در باره ی دختری که در آن اتاق جان خودش را گرفت.
می گویند او حضور کسی دیگر در خانه را تحمل نمی کند.
من این ها را باور ندارم!!!یک مشت چرندیات.....زیادی شبیه داستان های تخیلی یا فیلم های آبکی سینماییست.
صدای سث همه ی ما را از جا می پراند: نمی خواید برید تو اتاق؟؟؟
-نه سث .ما می خوایم بریم تو ی اون یکی اتاق و اگه بفهمم چقلی کردی......
سث محکم جلوی دهانش را می گیرد و می گوید: من هیچی نمی گم.
سپس با لحن مظلومانه ای می گوید: می شه منم بیام؟؟
قبل از آنکه فکر آمدن کامل در ذهنش شکل بگیرد به سمت اتاق خودش هلش می دهم و می گویم: نه..نه..نه!
- چرا؟؟
- نمی شه.
- می شه... می شه.... می شه.
عاجزانه به کارا نگاه می کنم که لبخند می زند.
- اصلن اگه نزاری باهاتون بیام لوتون می دم.
به برادر کوچکم چشم غره می روم که کیم می گوید:بذار بیاد چه اشکالی داره؟؟؟
دهانم باز می ماند!
- کیم چی داری می گی ؟؟ اون هنوز یه بچس!!
سث پکر می شود!
کارا می گوید:قول می ده که نترسه و هیچی هم به مامانش نگه .مگه نه سث؟؟
سث دستش را روی قلبش می گذارد و می گوید: قسم می خورم"و سپس لبخند گل گشادی تحویلمان می دهد.
آه می کشم: باشه من این کلید و با هزارتا بد بختی پیدا کردم!اگه لو بریم مقصر شمایید!
سپس هر 4 نفرمان به سمت اتاق می رویم.
کلید را در سوراخ خاک گرفته اش فرو می کنم و می گویم: حاضرید؟؟؟
و سپس یک پیچش...
در باز می شود.
کاش باز نمی شد!!!







همین که در را باز میکنم متوجه تفاوت این اتاق با سایر اتاق ها می شوم. نمی دانم چه چیزی مرا از این تفاوت آگاه می کند. شاید بوی ترشیدگی تند و زننده و یا تاریکی غلیظ اطرافم.
با وجود آنکه در پشت سرمان باز است اما انگار نوری وارد این اتاق با چنین فضای سنگینی نمی شود.
یک قدم که جلو می روم کسی پشت سرمان در را می بندد .
سپس همه چیز به سرعت اتفاق می افتد.
صدای خس خسی از کنار گوشم شنیده می شود.
سپس نفس هایی تند.
و قبل از آنکه بفهمم چه بر سرم آمده شی سنگینی محکم به قفسه ی سینه ام می خورد و مرا به عقب و به سمت دوستانم پرتاب می کند.
جیغ می کشم.
دردی جان کاه تمام بدنم را فرا می گیرد.
انگار در وجودم آتش ریخته باشند.
صدای جنب و جوشی بلند می شود .
و سپس کارا با نگرانی می پرسد:حالت خوبه؟؟؟
از بغل آنها خودم را کنار می کشم و می گویم: یه چیزی خورد به من.
سث از سر ترس صدایی در میاورد.
-هیششششش.
درد به همان سرعتی که آمده بود از وجودم رخت می بندد.
رو به تاریکی روبه رویم می گویم:ببین اینجا کلید برق نداره؟؟
کیم کمی آن طرف تر از جایی که انتظارش را داشتم جواب می دهد:بهتره شمعا رو روشن کنیم .
صدای کشیده شدن دست در شلوار جین.
کمی تقلا....و بالاخره شعله ای آرام سوسو می زند .
صورت کیم را – که بخاطر سایه های شمع کج و کوله شده است- می بینم و از سر آسودگی آه می کشم .
واقعا ترسیده بودم.
کارا نیز شمع خود را به مال خواهرش گیر می دهد و آن را روشن می کند .سپس شمعی هم به من می دهد.
پس از چند ثانیه به وسط اتاق می رویم و می نشینیم کارا نیز با شمعش کمی جلوتر می رود و می گوید:رو دیوارا پر از نوشتس.
من که اصلا احساس خوبی ندارم می گویم:کارا...بهتره بیای اینجا.
-اومدم.
طرز گفتنش مرا یاد جواب هایی می اندازد که معمولا به مادرم می دهم.
این آمدن گفتن تنها برای از سر باز کردن خواهش طرف مقابل است.
وقتی اوضاع را این طور می بینم با لحنی اضطراری تر می گویم:بیا....خواهش می کنم.
در همین حین صدای نجوای آرامی از گوشه ی اتاق به گوش می رسد.
صدایش تن عجیب و آهنگینی دارد با ترس به اطرافم خیره می شوم.
-کارا....تو داری حرف می زنی؟
کارار از لحن صدایم تعجب می کند .
آرام به سمت ما می آید و با چهره ای متعجب می پرسد: تو چت شده؟؟
به شدت سرم را تکان داده و می گویم :هیچی !!!
او نیز کنار ما جا می گیرد . سپس با لحنی هیجان زده می گوید:خب من که فکر می کنم یه دختر دیوانه اینجا زندگی می کرده!!!من یه سری نوشته ی ترسناک رو دیوار پیدا کردم که حرفمو تصدیق می کنه.تو چی فکر می کنی کیم؟؟؟
کیم چشم از شعله های شمع بر می دارد و می گوید:من فکر می کنم اینجا یه مشت جادوگر زندگی می کردن!نمی دونم....جادو گر که نه...ولی عجیب غریب ....ایدن اوایلی که اومده بودن این خونه می گفت کتابا ی جادو گری پیدا کرده که پشت کمدا چپونده بودن.
سرش را رو به من کج می کند.
مگه نه؟؟؟
- ها؟؟؟اِِِاِِاِاِ....آره.
کیم به سمت من خم می شود:تو مطمئنی حالت خوبه؟؟؟نکنه...
وسط حرفش می پرم و با پریشانی می گویم
- سث....سث کجاست نمی بینمش.
_ آروم باش باید همین جا باشه.
_سث.....سث....کجایی؟؟؟
کیم با گله گذاری می گوید :آروم تر....گوشم کر شد.
بی تو جه به او دوباره فریاد می زنم:سث.
این بار صدای ضعیفی به گوش می رسد سپس پیکر کوچکی آرام به ما نزدیک می شود.
وقی صورتش رامی بینم از سر آسودگی آهی می کشم و دستانم را برایش باز می کنم تا در آغوشم بنشیند.
اونیز آرام به من پناه می آورد.
از بغل کردنش حس خوبی پیدا می کنم.
کارا می گوید:تو یه چیزیت می شه امشب.
- فقط داداشمو بغل کردم.
انتظار دارم برادرم لبخندی سرشار از غرور تحویلم بدهد-کاری که همیشه می کرد- اما او همانطور آرام و ساکت کنار من جای می گیرد.
همین باعث می شود احساسم از اینی که هست هم بد تر شود.
کارا با یکی از شمع ها ور می رود و می گوید:اون دختر فقط شونزده سالش بود درست هم سن ما.
می لرزم و می گویم:وحشتناکه.
می خندد و پاسخ می دهد: اگه نبود که ما الان وسط این اتاق ننشسته بودیم باهوش!!!هر چی ترسناک تر بهتر.
کیم چیزی می گوید که متوجه نمی شوم چون در همان لحظه چیزی آرام به گوشم کشیده می شود و سپس همان صدای زمزمه ای که قبلا هم شنیده بودم اینبار درست از کنار گوشم شنیده می شود.
دستم را به صورت و گوشم می کشم و فورا بلند می شوم .سث از حرکتم جا می خورد . با هیجان  می گویم:بهتره دیگه بریم.
- چی شد؟؟؟
با ناله می گویم:من حس خوبی ندارم.
کارا با تعجب می گوید:تو همیشه از هممون نترس تر بودی.
با نگرانی نگاهی به اتاق تاریک می اندازم و می گویم:می دونم.....ولی ....اصلن....نمی دونم چرا ولی اصلن از این اتاق خوشم نمیاد.می شه بریم؟؟؟
دوستانم به یکدیگر نگاهی می اندازند.
_ خواهش می کنم   شاید یه شب دیگه بازم بیایم ولی برای امشب دیگه کافیه.
- حالا که اینجوریه...
دوباره به هم نگاه می اندازند.
سپس با اکراه بلند می شوند.
به سمت در تقریبا هجوم می آورم.همان لحظه که ا زآسودگی نفسی تازه می کنم زمزمه ای خفه به گوش می رسد.اما وقت ندارم به آن فکر کنم. تا از اتاق بیرون می رویم در را پشت سرم....روبه تمام آن ترس ها می بندم.


وقتی کارا و کیم غرغر کنان از خانه بیرون می روند نفسی از سر آسودگی می کشم و می روم تا با پدرم که به تازگی ازسر کار بر گشته است احوالپرسی کنم.پدرم با بی حوصلگی سراغ سث را می گیرد که می گویم الان در رخت خوابش است.
دیگر از تردیدم درباره ی برادر کوچکم چیزی نمی گویم.اینکه او امشب به این راحتی بخواهد به خواب برود-آن هم بعد از ماجرای آن اتاق وحشتناک- عجیب است.انتظار داشتم مثل همیشه از من بخواهد که پیشم بخوابد .اما امشب او به هیچ عنوان چنین درخواستی را مطرح نکرد!!!
خمیازه ای می کشم که مادرم می گوید:با دوستات پروژتو انجام دادی؟؟؟
- پروژه؟؟؟آها.....آررره!
یادم می آید که چه دروغی به مادرم گفته بودم.نزدیک بود گاف بدهم!
بعد از خمیازه ی طولانی دیگری شب به خیری می گویم و به سمت اتاقم می روم. در عین حال به تکالیف ننوشته ام فکر می کنم!
برق اتاقم را که روشن می کنم مجبور می شوم جلوی دهانم را بگیرم تا جیغ نکشم سپس با تشر می گویم:تو اینجا چی کار می کنی؟؟
سث مظلومانه پاسخ می دهد:ببخشید....ترسوندمت؟
می دانستم امشب از ترس در اتاقش خوابش نمی برد اما ناگهان نکته ای تکان دهنده یادم می آید!
_سث....تو تو این اتاق بودی بدون این که چراغارو روشن کنی؟
سث سر تکان می دهد.
ناباورانه می گویم:نترسیدی؟؟
سرش را به علامت نفی تکان می دهد.گیج می شوم. حس می کردم برادرم عجیب شده باشد ولی نه انقدر عجیب!!!
به روی خودم نمی آورم در را پشت سرم می بندم.
و روی صندلی چوبی رو به رو ی تخت می نشینم.سث روی تخت نشسته است.می گویم: تو که نمی ترسی چرا تو اتاق خودت نمی خوابی؟؟؟سث پاسخ می دهد:
_من قرار ملاقات دارم.
سپس محکم جلوی دهانش را می گیرد گویی راز خیلی بزرگی را فاش کرده است. می پرسم:"با کی؟؟؟کسی که اینجا نیست!
سث همانطور که دستش را جلوی دهانش نگه داشته با چشمانی گشاد شده سرش را تکان می دهد!این راز داریش دیگر مرا جداًً شگفت زده می کند!!!
اصرار می ورزم:بگو....اینجا که کسی نیست...به من بگو چی شده؟
سث با نگرانی می گوید: اونوخ منو اذیت می کنه!
-کی؟؟کی اذیتت می کنه؟
- اون دختره!!!
یخ می کنم!رنگم می پرد . نگفته می دانم منظورش کیست! یاد آن زمزمه ها می افتم!و آن لحظه ای که انگار چیزی محکم با من برخورد کرد!
صندلی را جلو تر می کشم. در چشمان برادر کوچکم خیره می شوم و می گویم:اون با تو حرف زد؟؟؟
آرام سرتکان می دهد.
_ تودیدیش؟؟؟
_نه....فقط صداشو شنیدم.
_ بهت چی گفت؟
با نگرانی نگاهی به اطراف میاندازد و می گوید:گفت که امشب باید تو اتاق تو ببینمش !
_ نگفت چرا؟
چشمانش برقی می زنند.
_نه.
از برق چشمانش متوجه می شوم چیزی را از من پنهان می کند.دستش را می گیرم و می گویم: داداشی .به من همه چیزو بگو!اون بهت چی گفت؟؟
چنان سرش را تکان می دهد که می ترسم گردنش از جا کنده شود!دست عرق کرده اش را از دست من بیرون می کشد و می گوید:نه....اصرار نکن!
سعی می کنم در چشمانش خیره شوم اما او سرش را پایین میاندازد. به نظر می رسد در نگفتن حقیقت مصر است!
لب پایینیم را گاز می گیرم  و می گویم:
_سث...
منتظر می مانم تا سرش را بلند کند سپس ادامه می دهم:"اون تهدیدت کرده؟
صادقانه پاسخ می دهد:نه!
گیج می شوم
_پس چرا...؟
متوجه می شوم که برای اولین بار چفت دهان برادرم مطلقاً بسته شده است .
کمی در صندلی ام جابه جا می شوم و صدای بسته شدن در اتاق خواب پدر و مادرم را می شنوم.حالا آنها خوابیده اند.
کمی این پا و آن پا می کنم سپس می گویم: اون گفت که میاد تو این اتاق؟
سر تکان می دهد!عجیب است که اینطور کم حرف شده است !از جایم بلند می شوم و محتاطانه اتاق را از نظر می گذرانم. سپس به سمت کمد می روم و آرام آن را باز می کنم.هیچ چیز!پشت جالباسی را می گردم سپس در یکی دیگر از کمد ها را باز می کنم . بالا خره زیر تخت را هم جست و جو می کنم و گر چه مطمـئنم که آن دختر هیچ کدام از این جا ها را برای پنهان شدن انتخاب نمی کند باز هم احمقانه جست و جو می کنم.
پس از آنکه کارم تمام می شود با خستگی یکی از کتاب های قدیمی ام را که بار ها خوانده ام  بر می دارم . روی صندلی می نشینم و منتظر اتفاقی عجیب می مانم.فکر کنم امشب یکی از آن شب های طولانی باشد!!!
                                                           
                                              ***
پنجمین خمیازه ام را می کشم و چشمانم پر از اشک می شوند. با دیدی تار به ساعت نگاهی می اندازم سپس با خستگی می گویم:خب.....دیدی که هیشکی نیومد.من خوابم میاد بهتره پاشی .
سث ملتمسانه نگاهم می کند.
تمومش کن......اگه میخوای امشبو پیش من بخواب ولی الان برو کنار تا....
- ایدن من دروغ نمی گم.
این طرز صحبتش باعث می شود ناگهان احساس کنم که چقدر دوستش دارم . کتاب را دمر روی زمین رها می کنم و می آیم تا در آغوشش بگیرم که ناگهان چهره اش را در هم می کشد و به در و دیوار نگاه می کند.گویی صدایی شنیده است. نگران می شوم و گوش به زنگ اتاقم را از نظر می گذرانم.....هیچ چیز!
شروع می کنم:"سث....
- هیسسسسسسسس
حواسش حسابی به چیزی جمع شده است .من صدایی نمی شنوم اما انگار او در حال گوش دادن به چیزیست.برادرم آرام سرش را پایین می برد و زیر تخت را نگاه می کند. قبل از آنکه چیزی بگویم سرش را بالا  می آورد و دهانش به اندازه کوچک باز می شود .می خواهد چیزی بگوید که ناگهان دستی از زیر تخت بیرون می آید و پا ی برادرم را می گیرد. سث می خواهد فریاد بکشد و حتی دهانش را هم باز می کند اما آن دست امانش نمی دهد و پا ی او را محکم می کشد.
وقتی برادرم محکم با صورت به زمین می خورد فرصت دارم که تنها یک جیغ ضعیف بکشم و کمی عقب بروم سپس آن دست برادرم را دوباره می کشد و او را به زیرتخت می برد.
چند ثانیه در سکوت مطلق می گذرد .سپس متوجه می شوم که در این مدت نفس نمی کشیده ام.
دستم را روی قفسه ی سینه ام می گذارم و نفسی دردناک را فرو می دهم.آرام آرام ضربان قلبم بالا می رود.دستانم شروع به لرزیدن می کنند خودم نیز می لرزم.
چند ثانیه به خودم مهلت می دهم سپس آهسته می گویم:سث؟؟؟؟0  یک
زانوانم به شکل خطرناکی شروع به لرزیدن می کنند.مجبور می شوم زانو بزنم و در حالیکه محکم قفسه ی سینه ام را فشار می دهم بگویم:تو....کجایی؟
هیچ صدایی نمی آید. باز هم یک دقیقه به خود وقت می دهم.سپس در حالیکه به شدت می لرزم به سمت تخت می روم.نفسم را در سینه حبس می کنم و زیر تخت را بررسی میکنم.
نمی دانم انتظار چه چیزی داشتم.اما خالی بودن زیر تختم مرا بیش از آن چه فکر می کردم می ترساند.
با صدایی که وحشت در آن موج می زند برادر کوچکم را صدا می زنم. سپس برای دومین بار در طول این شب خوف انگیز به بررسی اتاقم می پردازم .تمام اتاق را زیر و رو می کنم . به دنبال نشانه ای از برادرم حتی پنهان ترین نقاط اتاقم را هم جست و جو می کنم. مدام نامش را صدا می زنم و انتظار دارم هر لحظه از گوشه ای بیرون بپرد و بگوید که شوخی خنده داری با من کرده است و من  او را درآغوش بگیرم و با دلخوری بگویم"دیگه این کارو با من نکن!!!
اما نه برادرم را می بینم نه حتی نشانه ای که ثابت کند او در اتاقم بوده است.
جست و جو ی اتاقم که تمام می شود به اتاق برادرم می روم به امید آنکه او در اتاقش پنهان شده باشد و اصلا به اتاق من نیامده باشد( گرچه خیلی بعید به نظر می رسد که این ها همه تخیلات ذهنی من بوده باشند) اتاق او را هم جست و جو می کنم.هر چه می گردم کم تر می یابم و این باعث ایجاد حسی جدیدی در من می شود احساس میکنم چیزی از وجودم کم شده است. قسمتی که آن را برای همیشه از دست داده ام.
سعی می کنم این حس را نادیده بگیرم و افکار بدم را دور بیاندازم.
مگر برادرم کجا می تواند رفته باشد؟؟؟
این همان سوالیست که بار ها در ذهنم آن را مرور کرده ام."سث کجاست ..برادرم کجا غیبش زده است؟؟؟آیا این اتفاقات ربطی به آن اتاق مرموز دارد؟؟؟
آیا به صدا ها یی مربوط است که امشب می شنیدم؟؟؟و آیا من مقصر گم شدم برادرم بودم؟؟؟
بی صدا از پله ها پایین می روم. نمی خواهم پدر و مادرم را بیدار کنم.از فکر اینکه آن ها با فهمیدن این موضوع چه واکنشی نشان می دهند بی اختیار اشک هایم جاری می شوند.
آن ها را پس می زنم تا بهتر بتوانم دنبال برادر گم شده ام بگردم.پذیرایی را نگاه می کنم....آشپز خانه و پشت رخت ها ی کثیف را.همه جا را سکوت شومی فرا گرفته است.بی صدا بدون آنکه ژاکت بپوشم در را باز می کنم و بیرون می روم.سوز گزنده ی هوارا نادیده می گیرم و سث را صدا می زنم...دور تا دور خانه را می گردم و به در پشتی می رسم که صدای کلاغی مرا از جا می پراند. کلاغ روی شاخه ی درختی نشسته است که صبح همین امروز زیر آن برای برادرم داستان تعریف می کردم.چه بیرحمانه  او را می ترساندم. یادم می افتد که چقدر از خود شیرینی هایش متنفر بودم. اینکه پدر و مادرم به او بیشتر از من توجه می کردند .از دندان های افتاده اش بدم می آمد. همیشه –به شوخی- او را مسخره می کردم.یادم می آید که چگونه سر اشتباه گفتن کروات اذیتش کردم.دوباره اشک می ریزم.
کلاغ قار قار بلندی می کند که صدایش در تمام جنگل می پیچد.
با آن چشم های ریز و مشکی اش به من خیره می شود.
به یاد افسانه هایی می افتم که در آن کلاغ ها مظهر تاریکی و شومی هستند. من هیچ وقت این افسانه ها را باور نداشتم و حتی به کلاغ ها غذا هم داده ام . اما  هیچ وقت هم باور نداشتم که دستی بتواند از زیر تختم بیرون بیاید و برادرم را بدزدد!!!
کلاغ همچنان کنجکاوانه به من نگاه می کند. می گویم :"کیشت....برو....برو....
و دستانم  را به سمتش تکان تکان می دهم.
با غرور با ل های بزرگش را باز می کند و خرامان از بالای سرم رد می شود.چنان نزدیک به من پرواز می کند که در اثر پروازش موهایم تکان می خورند!سرم را می دزدم و به خود می لرزم .سپس دوباره به خانه بر می گردم.
در اتاق-زحمت روشن کردن چراغ ها را به خود نمی دهم-در تاریکی محض فرو می روم و با خود فکر می کنم که چطور طعم ترس محض را چشیده ام.روی زمین-زانوانم را بغل می گیرم و هق هق گریه را سر می دهم.چون هیچ چیزی از اطرافم را جز سایه ای مبهم نمی بینم حس می کنم دیوار های اتاقم به هم نزدیک می شوند.قصد دارند مرا خرد کنند تا برای همیشه در میان این دیوار های سرد محبوس بمانم.شاید صاحبان قبلی این خانه همین طور در اینجا حبس شده اند!!!این فکر احمقانه را در سر می پرورانم و تا توجهم نسبت به دنیای واقعیت کم تر شود.واقعیت فقدان برادرم.....
کم کم مجبورم به زور چشمانم را باز نگه دارم. در بیدار ماندن مصمم ام اما فکر نکنم این برای بدن خسته ام کافی باشد.سعی می کنم خود را هوشیار نگه دارم.شاید این خستگی تاوانی است که باید بخاطر گم شدن برادرم بدهم!!!
همانطور که سرم را در میان بازوانم تکیه داده ام به روز قبل فکر می کنم که چون برادر کوچکم(سوزشی در سینه ام ایجاد می شود)روی لباس گران قیمتم آبمیوه ریخته بود به او گفته بودم از گند کاری هایش متنفرم!
گرچه من جدا سث را دوست داشتم اما برخورد بدم با او چیزی است که حالا مثل خوره به جان وجدانم افتاده است.یاد مادر بزرگ پیرم می افتم که همیشه به من می گفت"قدر آدمات روتا زنده اند باید دونست"با یاد آوری مادر بزرگم فکر های احمقانه ای در سرم شناور می شوند.فکر هایی مربوط به مهمانی های خانوادگی و داستان های قدیمی.در اعماق ذهنم می دانم که از خستگی درحال داستان سرایی هستم اما با این حس نمی توانم مقابله کنم و سرانجام خوابی ناآرام و پر از مادر بزرگ های خون آشام و پسر بچه های هراسان مرا در خود می بلعد.

پایم روی سرامیک سرد لیز می خورد و دستانم از زیر صورتم در می روند.با گیجی بیدار می شوم ومنتظر می مانم تا به طور کامل از رویا در بیایم .با بیاد اوردن اتفاق های در آور دیشب قلبم دیوانه وار شروع ب تپش می کند!!!آب دهانم را قورت می دهم و سپس صدای مادرم را از طبقه ی پایین می شنومک ب پدر می گوید

-برو صداش کن....صبحونه حاظره!!!

از جا می پرم .نمی خواهم پدرم با اتاق خالی  سث روب رو شود بنابر این ب سمت پله ها هجوم می آورم و می گویم

من بیدارم!!!

پدرم با تعجب ب من لبخند می زند و ب آشپزخانه بر می گردد.تعجب می کنم که چرا سراغ سث را نگرفته است.لحظه ای امیدوار می شوم ک او زود تر از من بیدار شده باشد و او را در آشپزخانه ببینم!اما با دیدن صندلی خالی او امیدم ب یاس تبدیل می شود!


+ نوشته شده در جمعه دوم تیر 1391ساعت 12:28 توسط مهسا |





آخرين مطالب
»
» اولین نگاه